|
لژیون نهم، لژیون مخوفی متشکل از پنج هزار سرباز به فرمان سزار برای غلبه بر گال ها تشکیل شد. تاریخ شهادت می دهد، لژیون نهم در نبرد آکتیوم مقابل نیروهای آنتونی و کلئوپاترا برای امپراتور آگوستوس جنگید و پس از تلفات سنگینی از شورش بودیکا با لژیونرهای تازه نفسی از ژرمنیکا تقویت و برای ساخت دژ افسانه ای ابوراکوم گماشته شد و این جاست که رد لژیون نهم، دست راست روم، پتک مرگبار هیسپانا برای همیشه از تاریخ پاک می شود. افسانه ها می گویند لژیون نهم در واپسین نبردش به سرزمینی در شمال رودهای فورت و کلاید، لشکر می کشد.. سرزمین پیکتی ها. مردم شیردل اسکاتلند شمالی. بازماندگان کلدونی که زبان و فرهنگ سلتی غنی ِشان در گذر سال ها از اذهان فراموش و ناپدید می شود و تنها ردی پاک نشدنی از آن ها در افسانه ها و اساطیر باقی می ماند. تاریخ از بیان سرنوشت نهایی رویارویی لژیون نهم و پیکتی ها ناتوان است چرا که هیچ رکوردی از این واقعه در دست نیست و به قول آرکادیوس، و اگر زمان بپرسد: آن ها کجا رفتند؟ هیچ کس نخواهد دانست، تنها سنگ های ایستاده.. حقیقت یا افسانه، هیج کس نخواهد دانست. که آن روز چه کس دلاورانه جنگید و چه کس شکست خورد.
شش سال پیش قصد داشتم ترانه های آلبوم کلدونیا را ترجمه کنم اما فرصتش دست نداد و فراموش شد و حالا دلم خواست چیزی بنویسم. برای آن ها که یادشان در خاطر سنگ ها مانده است، برای خودم و زمزمه ی جادویی پگ پایپ که در سرتاسر تپه ها و دشت های اسکاتلند می پیچد.. برچسبها: Celts
+
Diva
کمتر از یک سال است که چیزهایی روی دیوار می بیند که حرکت می کنند، ساعت ها توی فکر فرو می رود و توهمات شبانه آزارش می دهند. مامان بزرگ می گوید وقتی که با چهارتا بچه ی قد و نیم قد زیر بار قرض خم شده بودند، عصرها با چندتا کتاب فطور برمی گشت خانه. تا صبح زیر مهتاب کتاب می خواند. سه تفنگدار، بینوایان، جزیره ی اسرارآمیز، پاردایان ها.. همه را چیده ایم روی میز که بیایند و مثل کهنه پلاستیک ببرندشان. تا ساعت پنج که سر برسند، هزار بار زیر و رویشان می کند، دست می کشد روی جلدهاشان، به چشم هاش فشار می آورد که دست کم عناوینشان را بخواند. کتابدارها که می رسند، قیمت غیرقابل باوری پیشنهاد می کند تا یک کمی بیشتر کاغذهای محبوبش را نگهدارد. دو تا دائرة المعارف را می کشم بیرون، زیر قسمت نویسندگان، سلین و سوئدنبرگ درست کنار هم قرار گرفته اند. چه مزاحی تلخ تر از این؟ همجواری جنون در رئالیسم تاریک سلینی و الهیات شیزوفرنیک سوئدنبرگی. برچسبها: Personal
+
Diva
نوای شکوهمند ویولون و نفس موقر اُبوئو، شب های برفی زمستان را با تجسم آتش توی شومینه ی حجاری شده ی باروک، گرم و دلنشین می کند. ممنون پدر ویوالدی. گرچه برایت "Te Deum" نخواندند و اسمت را توی تقویم کاتولیکی ننوشتند، اما کنسرتوهای ارزشمندی که به موسیقی کلاسیک ضمیمه کردی، کمتر از خدمت قدیسی به کلیسای مسیح نبود. همنشینی سرافیم های هارپ نواز خوش می گذرد پدر؟ برچسبها: Classical Music
+
Diva
داشتم خرت و پرت های قدیمی را زیر و رو می کردم. خیلی قدیمی البته. بیشتر از سی سال پیش. پشت خیلی از کارت پستال های تبریک کریسمس، سال نو و روز پدر، دو اسم غریبه بیشتر از اسم دایی، تکرار می شد، مایک و استلا. یادم آمد آن ها، والدین همسر اولش بودند، لورا. لورا زن شاداب مو مشکی که با مامان به فرانسه نامه نگاری می کرد و عکس های مادر و پدر همسرش را روی در و دیوار خانه می چسباند که دایی همیشه به یادشان باشد. دایی توی کشور غریبه هیچ پشتیبانی نداشت جز پول هایی که گاه و گاه از ایران می رسید. بافتنی های دست باف مامان بزرگ خیلی مشتری داشت. یک دست بلوز و دامن ابریشم برای لورا و چیزهای دیگری هم برای والدینش بافته بود و پست کرده بود، که پیام تشکرشان بین کارت پستال ها هست. مایک و استلا.. که به هر مناسبت، یادی از مامان بزرگ و باقی خانواده می کردند. نمی دانم تا کٍی ولی همه ی این دست نوشته ها را نگه می دارم، تصور اینکه زمانی، حتی قبل از تولد من، کسانی بوده اند که در آن سوی دنیا، دوستمان داشته اند و به یادمان بوده اند، خوشحالم می کند. برچسبها: Personal
+
Diva
محکم می کوبم روی تخت سینه ام. وقت گریه کردن را از دست داده ام حالا وقت قوی بودن است. کنسرتوی پیانوی نمی دانم چندم بتهوون دارد پخش می شود. خاموش می باشد.. دو ماه است که روزی صد بار می شنوم این را. چهار دست پالتو، کیف، چکمه و کلاه را به زور توی کمد جا داده ام. اجازه می دهم فروشنده ها با خرده آشغال هایشان میخکوبم کنند، هیزها هر چه می خواهند دید بزنند، قدیس مآب ها فحاشی کنند، دل بسوزانند، زجه بزنند، دعا کنند، همه را، همه را با لبخند ملیحی می پذیرم. موتیف اصلی ملودی ام گم شده است و جز این هر سمفونی چیزی جز اصوات در هم برهم سازهای ناکوک خسته نیست.
برچسبها: Personal
+
Diva
|
|